تبلیغات
دانلود رایگان مقاله و بازی و نرم افزار - مطالب داستان .....
سرور مجازی
لوازم جانبی موبایل
نمای کامپوزیت
نرم افزار پخش مویرگی
لیزر الکساندرایت کندلا
تور اروپا
ماکت سازی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

ورژن جدید داستان روباه و کلاغ   داستان طنز

کلاغ پیری تکه پنیری دزدید و روی شاخه درختی نشست.
روباه گرسنه ای که از زیر درخت می گذشت، بوی پنیر شنید، به طمع افتاد و رو به کلاغ گفت:…..

ای وای تو اونجایی، می دانم صدای معرکه ای داری!چه شانسی آوردم!
اگر وقتش را داری کمی برای من بخوان …
کلاغ پنیر را کنار خودش روی شاخه گذاشت و گفت:
این حرفهای مسخره را رها کن اما چون گرسنه نیستم حاضرم مقداری از پنیرم را به تو بدهم.
روباه گفت:
ممنونت می شوم ، بخصوص که خیلی گرسنه ام ، *اما من واقعاً عاشق صدایت هم هستم
کلاغ گفت:
باز که شروع کردی اگر گرسنه ای جای این حرفها دهانت را باز کن، از همین جا یک تکه می اندازم که صاف در دهانت بیفتند.
روباه دهانش را باز باز کرد.
کلاغ گفت :
بهتر است چشم ببندی که نفهمی تکه بزرگی می خواهم برایت بیندازم یا تکه کوچکی.
روباه گفت :
بازیه ؟ خیلی خوبه ! بهش میگن بسکتبال .
خلاصه … بعد روباه چشمهایش را بست و دهان را بازتر از پیش کرد و کلاغ فوری پشتش را کرد و فضله ای کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد.
روباه عصبی بالا و پایین پرید و تف کرد :
بی شعور ، این چی بود
کلاغ گفت :
کسی که تفاوت صدای خوب و بد را نمی داند، تفاوت پنیر و فضله را هم نباید بفهمد!




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: داستان , داستان جدید , داستان خواندنی اردیبهشت , 90 , داستان طنز , داستان طنز جدید , داستان طنز روز , داستان طنز و خنده , دار داستان های قدیمی , داستان کلاغ و روباه , داستان کوتاه , داستان کودک و نوجوان , داستان کودکانه , جدید داستان کودکانه , جدید 1390 داستان کودکانه , جدید اردیبهشت 90 , داستان کودکانه جدید , امروز , داستان کودکانه جدید سال , داستان کودکانه جدید ماه , داستانهای جدید کودکانه , داستانهای کودکانه ,
ن : حسین تیگرانی
ت : جمعه 7 مرداد 1390

داستان زیبای طلاق

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی


ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان , تریپ عاشقی ,
:: برچسب‌ها: داستان احساسی 90 , داستان رومانتیک 90 , داستان شرط عشق , داستان شکست عشقی , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه ی واقعی , داستان عشق واقعی , داستان عشقی , داستان منصرف شدن از طلاق , داستان های آموزنده جدید , داستان های رمانتیک داستان کوتاه , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه و زیبا سایت , داستان سایت های عاشقانه , سخنان , عاشقانه , مطالب عاشقانه , زندگی , داستان طلاق... , داستان جالب و آموزنده ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان شرط بندی پیرزن باهوش

داستان پیرزن باهوش – داستان شرط بندی پیرزن باهوش

 

.

قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست یا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !

مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد ۲۰ هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ۱۰ صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ۱۰ صبح برنامه ای برایش نگذارد .

روز بعد درست سر ساعت ۱۰ صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به درآورد . مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .

وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر ۱۰۰ هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند !




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: بهترین داستان های جدید , جدیدترین داستان های 89 , داستان , داستان 89 , داستان بسیار زیبا , داستان بهمن ماه , داستان بچه گانه , داستان جدید دی ماه , داستان دی 89 , داستان مترسک , داستان های 89 , داستان های آموزنده جدید , داستان های اموزنده جدید دی ماه , داستان های بسیار زیبا , داستان های پر معنی , داستان های کوتاه جدید , داستان پند آموز , داستان:پیـــرزن باهـــوش , داستانهای کودکانه داستانهای , کودکانه جدید سایت کودکان , سرگرمی , ایرانی , قصه برای شب بچه ها , قصه کودکان , قصه کودکان شب , دلار , شرط , داستان شرط بندی پیرزن باهوش! , داستان جالب و آموزنده , پیراهن ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان واقعی عشق غم انگیز.

علی جعفری نویسنده وبلاگ ” پلاک ۱۴ ” در آخرین پست وبلاگش به داستان یک ماجرای واقعی از یک خواستگاری پرداخته است .

وی در ابتدای این مطلب مینویسد: این داستان رو خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی فرصتش پیش نمیومد.ماجرای این داستان کاملا واقعیه و درسال ۸۰اتفاق افتاده منتهی اسامی رو تغییردادم .این ماجرای واقعی یک عشق است که بدلیل کم توجهی و تعیین معیارهای غلط باپیشمانی همراه شد.ماجرایی که شاید هیچ وقت از ذهن بازیگران آن پاک نشود…
درادامه این مطلب داستان این ماجرا اینگونه شرح داده میشود که :


ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: جدید ترین داستان عاشقانه , 90 , داستان داستان جالب غم انگیز , داستان عاشق و معشوق , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه غم انگیز , داستان عاشقانه مذهبی , داستان عاشقانه واقعی , داستان عشقولانه , داستان غم انگیز عاشقانه , داستان ناکامی در عشق , داستان نرسیدن عاشق و معشوق به وصال هم , داستان های واقعی , داستان واقعی یک عشق غم انگیز , داستان کوتاه عاشقانه , عشق واقعی , داستان واقعی عشق غم انگیز , داستان جالب و آموزنده ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان جدید عاشقانه 90

دختر به چشمان مادرش خیره شد و منتظر بود تا شروع کند. مادر با استکان چای بازی می‌‌کرد. کمی این پا و آن پا کرد. سینه‌اش را صاف کرد، نیم‌نگاهی به دختر انداخت و گفت: می‌‌دانم باید سال‌ها پیش این موضوع را برایت تعریف می‌‌کردم ولی هر بار که خواستم بگویم، اتفاقی افتاد یا زبانم یاری نکرد تا بتوانم برایت بازگو کنم. حالا که قصد ازدواج داری و می‌‌خواهی سر و سامان بگیری، هم تو و هم کامران باید از این راز باخبر باشید.


ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: جدید ترین داستان عاشقانه , 90 داستان احساسی , 90 داستان جدید , عشقولانه , داستان خیلی جدید , عاشقانه , 90 داستان عاشقانه , احساسی داستان عاشقانه تاثیر انگیز , داستان عاشقانه جدید , داستان فراتر از عشق , داستان کوتاه رمان , رمان , عاشقانه رمان , های جدید عاشقانه , سایت , 90 سرگذشت عشق فراتر از عشق , داستان جدید عاشقانه ... , داستان عاشقانه ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان پیرمرد روستایی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

 

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. سایت پاتوق ۹۸ :همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: اتفاقات عجیب , بیشترین زن , جوجاده , حاج علی , حاج علی حق پناه , حاج علی گیلانی , حاجعلی , داستان تازه , داستان جالب , داستان جدید , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان روز , داستان روزانه , داستان شانس , عجیب پیرمرد روستایی , داستان شنیدنی , داستان مرد و همسری , داستان های آموزنده , داستان های اصیل , داستان های اصیل ایرانی , داستان های بامزه , داستان های جالب , داستان های واقعی , رشتی , داستان های جدید , داستان های خارجی , داستان های خنده دار , داستان های عاشقانه , داستان های كودكانه , داستان پند اموز , داستانه های پند آموز , روستاهای قائمشهر , روستای جوجاده , سایت , پاتوق کده , شانس , داستان پیرمرد روستایی.... , داستان عاشقانه , روستا ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان تاثیر دعا.

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …


در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: خواندنی داستان های زیبا و مذهبی , داستان آموزنده تاثیر دعا , داستان اموزنده , داستان تاثیر دعا , داستان خنده دار , داستان آموزنده , داستان دعا کردن , داستان زیبا , داستان های جالب , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه و خواندنی , داستان پند آموز , داستان کوتاه , داستان کوتاه و داستان کوتاه و آموزنده تاثیر دعا , داستان کوتاه و خونادنی عاشقانه , داستان های کوتاه دختر و پسر , داستان تاثیر دعا... , داستان جالب و آموزنده , کلیسا ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390