تبلیغات
دانلود رایگان مقاله و بازی و نرم افزار - مطالب ابر داستان های جالب .....
سرور مجازی
لوازم جانبی موبایل
نمای کامپوزیت
نرم افزار پخش مویرگی
لیزر الکساندرایت کندلا
تور اروپا
ماکت سازی
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

داستان پیرمرد روستایی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

 

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. سایت پاتوق ۹۸ :همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: اتفاقات عجیب , بیشترین زن , جوجاده , حاج علی , حاج علی حق پناه , حاج علی گیلانی , حاجعلی , داستان تازه , داستان جالب , داستان جدید , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان روز , داستان روزانه , داستان شانس , عجیب پیرمرد روستایی , داستان شنیدنی , داستان مرد و همسری , داستان های آموزنده , داستان های اصیل , داستان های اصیل ایرانی , داستان های بامزه , داستان های جالب , داستان های واقعی , رشتی , داستان های جدید , داستان های خارجی , داستان های خنده دار , داستان های عاشقانه , داستان های كودكانه , داستان پند اموز , داستانه های پند آموز , روستاهای قائمشهر , روستای جوجاده , سایت , پاتوق کده , شانس , داستان پیرمرد روستایی.... , داستان عاشقانه , روستا ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان تاثیر دعا.

یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته

رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …


در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخند ی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد ، واسه چی هر هفته همش میری کلیسا ؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست .
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت :

عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری ؟!
نوه با تعجب پرسید : تو این سبد ؟ غیر ممکنه
با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
رزی در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر میکرد
سبد رو برداشت و رفت ، اما چند لحظه بعد ، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت :
من میدونستم که امکان پذیر نیست ، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده !
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسیش کرد گفت :
آره ، راست میگی اصلا آبی توش نیست
اما بنظر میرسه سبده تمیزتر شده ، یه نیگاه بنداز …!




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: خواندنی داستان های زیبا و مذهبی , داستان آموزنده تاثیر دعا , داستان اموزنده , داستان تاثیر دعا , داستان خنده دار , داستان آموزنده , داستان دعا کردن , داستان زیبا , داستان های جالب , داستان های پند آموز , داستان های کوتاه , داستان های کوتاه و خواندنی , داستان پند آموز , داستان کوتاه , داستان کوتاه و داستان کوتاه و آموزنده تاثیر دعا , داستان کوتاه و خونادنی عاشقانه , داستان های کوتاه دختر و پسر , داستان تاثیر دعا... , داستان جالب و آموزنده , کلیسا ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390