تبلیغات
دانلود رایگان مقاله و بازی و نرم افزار - مطالب ابر سایت .....
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

داستان جدید عاشقانه 90

دختر به چشمان مادرش خیره شد و منتظر بود تا شروع کند. مادر با استکان چای بازی می‌‌کرد. کمی این پا و آن پا کرد. سینه‌اش را صاف کرد، نیم‌نگاهی به دختر انداخت و گفت: می‌‌دانم باید سال‌ها پیش این موضوع را برایت تعریف می‌‌کردم ولی هر بار که خواستم بگویم، اتفاقی افتاد یا زبانم یاری نکرد تا بتوانم برایت بازگو کنم. حالا که قصد ازدواج داری و می‌‌خواهی سر و سامان بگیری، هم تو و هم کامران باید از این راز باخبر باشید.


ادامه مطلب

:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: جدید ترین داستان عاشقانه , 90 داستان احساسی , 90 داستان جدید , عشقولانه , داستان خیلی جدید , عاشقانه , 90 داستان عاشقانه , احساسی داستان عاشقانه تاثیر انگیز , داستان عاشقانه جدید , داستان فراتر از عشق , داستان کوتاه رمان , رمان , عاشقانه رمان , های جدید عاشقانه , سایت , 90 سرگذشت عشق فراتر از عشق , داستان جدید عاشقانه ... , داستان عاشقانه ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390

داستان پیرمرد روستایی

پیر مرد روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند:عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرارکرد!

روستا زاده پیر جواب داد: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ همسایه ها با تعجب جواب دادن: خوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیر مرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

 

پیر مرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. سایت پاتوق ۹۸ :همسایه ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! وکشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟ وچند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام، معاف شد.
همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا میدانید که…؟




:: مرتبط با: داستان ,
:: برچسب‌ها: اتفاقات عجیب , بیشترین زن , جوجاده , حاج علی , حاج علی حق پناه , حاج علی گیلانی , حاجعلی , داستان تازه , داستان جالب , داستان جدید , داستان جدید , داستان خواندنی , داستان روز , داستان روزانه , داستان شانس , عجیب پیرمرد روستایی , داستان شنیدنی , داستان مرد و همسری , داستان های آموزنده , داستان های اصیل , داستان های اصیل ایرانی , داستان های بامزه , داستان های جالب , داستان های واقعی , رشتی , داستان های جدید , داستان های خارجی , داستان های خنده دار , داستان های عاشقانه , داستان های كودكانه , داستان پند اموز , داستانه های پند آموز , روستاهای قائمشهر , روستای جوجاده , سایت , پاتوق کده , شانس , داستان پیرمرد روستایی.... , داستان عاشقانه , روستا ,
ن : حسین تیگرانی
ت : چهارشنبه 5 مرداد 1390